| To be continued by dot... |
|
ماه نیمروز، آتش و رس :
آتش را اگر دقت کنی ، در مرکزش یک فضای اثیری است . انگار خالی است. یک کمی بالاتر از هیمه ها یا دور فتیله شمع ... حتاطرفهای شعله پخش کن گاز. یک کمی بالاتر شعله پیدا می شود . همین خلا وسط طرح تو هم هست ، بعد خطهای سیاه زبانه می کشند. آن و قتها که دنبال خود سوزها می گشتم ، رسیدم جایی که یکی افتاده بود . طرح بدنش روی آسفالت مانده بود. اطرافش سفیدی پودر زد آتش بود. برعکس این طرح آنجا وسط آسفالت سیاه و سوخته بودو دورش سفید. اینجا... - ماه نیمروز ،جایی دره ای... : اگه یکی این چاهو کنده باشه که ته نداشته باشه،پس یعنی هنوز هم داره می کنه . ***
یه شونه بر میدارم و دندونه هاشو دونه دونه می کنم
این پسته مال من هست مال من نیست هست نیست ... شونه بعدی مال پست بعدی دیگه نمی دونم چی برام مهمه ، چی نیست به چی شک کنم، به چی نه! :( ***
بدترین کار برای وقتی که حوصله نداری اینه که مجبورت کنن راجع به یه چیزی فکر کنی و دلیل جور کنی
و یه سری آدم خشک و سنگی رو راضی و قانع کنی به چیزی که خودتم باورش نداری خیلی وقته خوبیه برای به دیوار زل زدن و هیچ کاری نکردن، نه؟ - حالا که فکر میکنم می بینم حوصله نداشتن توصیف خوبی نیست ، حوصله و انرژی چشم شیطون کر خوبه حال و احوالش ، شاید بهتر باشه مستقیم به خودم تو آینه نگاه کنم و بگم نمی خوام! شاید قبول هم کردم! - یادم باشه یه لیبل فارسی هم بذارم تو زیپ کناری اگه نه که می ترکم ! - راستی این پانداها هم خوب بودا ! - خوشحالم؟ آره! ***
راستی تا دوباره یادم نرفته بگم
میدونی آرلینگتون کجاست؟! آرلینگتون نام قبرستان شهدای جنگی US of A می باشد نخته سر خت ***
خیلی کم پیش میاد که رو این موکته خوابم ببره و خشکم بزنه
اما هر دفعه که بیدار میشم یاد این می افتم : اونایی که سی سال زیر یه پشه بند کنارهم می خوابند اونایی که سه سال تو یه ویلا کنار هم می خوابند( این یادم نیست کجا بود !) اونایی که سه ساعت تو یه انبار تنگ کنار هم می خوابند! ***
همه به هم
دست در دست هم اونایی که چسبیدین به دیوار اونایی که ننگ رای به معین رو تحمل نکردین اونایی که منتظر فرشته اید اونایی که خون اشرافیت ایرانی رو با استمپ آبی لکه دار نکردین اونایی که هنوز نمی دونین به کی رای دادین بیایید همه با هم به روی خودمون نیاریم شما به روی خودتون ما هم که عادتمونه به روی شما - با اون چکش پلاستیکی که به دیاپازون ضربه می زدی تا ابد لا میزد و هی میزد ، تا اندازه های که حتی وقتی وسط آزمایشگاه فیزیک دستامو روی گوشم می ذاشتم قطع نمیشد. انگار که ضربه به همه سلولهای شنوایی منتقل شده باشه انگار که دستم ، گوشم ، پرده گوشم و اون سه تا استخونا تا ابد لا ناله کنه الان هم همینطوره : دیگه بسه خسته شدم حتی به قیمت سکون همه ذرات هوا : دیگه بسه - امروز کارکنان وزارت علوم دم در تجمع کرده بودند و سر کار نمی رفتن! یکی می گفت با دولت فرمایشی سر کار نمی رم . اون یکی آقا با کت شلوار طوسی و بی سیم می گفت : اینا به ساختمون نیمه کاره وزارتخونه اعتراض دارن! وا رفتم از هرج و مرج (منتظر همین بودیم!؟) دختره بغل دستیم می گفت هیچی نشده سفارت کانادا سر ویزا ادا در میاره! - خانوم عزیز بیشتر از اون چیزی که ازم انتظار داشتین خونسردی خودمو حفظ کردم ، نه ؟ قربان شما پ.ن. دیگه این یکی دو تا جوش رو بذارین به حساب خونواده ای که این همه سال توش بزرگ شدم! ***
خانوم عزیز
باید اقرار کنم که با وجود همه تلاشهاتون هفته بسیار بدی رو گذروندم ... اگه بخوام صادق باشم باید بگم هفته ای که گذشت بدون آخر هفتش خیلی هم بد نبود، برای اینکه پر بودم از اون حسی که همیشه وقتی راجع بهش حرف میزنم ، شما برگهای درخت پشت سر منو نگاه می کنین و انگار هر دفعه می شمردیشون برای اینکه یه کاری داشته باشید جز گوش کردن به حرفهای من(کمک کم داره زمستون میشه،براتون متاسفم) ... به هر حال این هفته یک کلمه از این حسمو به شما نگفتم،حتی تو چشمام هم نریختم که برای سوزوندنش به لامپ خیره بشم. این هفته همشو ریختم تو یه جمله که آخر هفته به موقع ، وقتی آروم بهتون خیره شدم ازتون خواهشش کنم .باور میکنین من یه هفته رو به عشق بازی با یه جمله سپری کرده باشم؟ آخر هفته خیلی بدی بود... هفته رو خراب کرد... سادست فهمیدنش ، حوصله منو ندارین، حتی برای یه جمله. ***
دلم رستوران اونجوری می خواد برای دورو بر مردم پلکیدن وگپ زدن
دلم رستوران اونجوری خواست برای غذاش، رنگش،صندلیش و برای خیره شدن به آتیه و براش داستان ساختن دلم صندلی لهستانی اونجوری می خواد برای تاب خوردن و ترس شکستن وجیر جیر دلم خونه اونجوری می خواد برای روشن کردن اون آباژور بی همتاش دلم سارفون اونجوری می خواد برای صبح ها که از روی صندلی کنار تخت برش می دارم و بند پشتش رو یکی برام می بنده دلم کار اونجوری می خواد برای جیغ و ویغ مسئولیت در برابر خوش خلقی شکم گرسنه و برای لحظه جا افتادن و لعاب دادن سبزی ها حتی دلم غذای اونجوری هم می خواد تند تند و پشت هم برای عشق بازی مزه ها و برای باقالی قاتق! * دلم بازی اونجوری می خواد به نگاه کردن به خودم و شاید لبخند زدن * "ماهی ها عاشق می شوند" ***
نتیجه خواب دیشب :
بعضی چیزا رو پیشونی آدم نوشته شده مثل : محل تولد ، مثل :پدر هر کی لالایی بلده حتما خوابش نبرده که لالایی یاد گرفته موقع خواب GPS سر خود میشم و همش زاویه تختو محاسبه میکنم یاد گرفتم روزا بهت فکر نکنم اما داری شبا تلافیشو در میاری؟ به تو که همه چیو خراب کردی ***
دیدی گوشی رو برداشتم چه جوری گفتم الو! باورم نمیشد
باورم نمی شد!!!! یعنی یادم رفته بود آره ! به سامان بگو جز تله پاتی چیزای دیگه هم داریم! آخه خودت نمیدونی چه قدر لحظه بود! یعنی صدم ثانیه زودتر یا دیرتر هم نبوده عینا لحظه... من که باور داشتم و دارم داشتم و دارم ***
سعی میکنم که بنویسم چون نوشتن را دوست دارم
و مرتب شک میکنم چون چیز زیادی برای گفتن ندارم راستش دارم خیلی خیلی هم دارم اما ... آهان مثلا یکی از حرفهایم یعنی یکی از حرفا اینه که حالم از سه نقطه به هم میخوره(وبلاگ این دختره دوست ن حرصمو در آورده با این سه نقطه ها و کم عقلیش!) دومیش بازم مثلا اینه که دلم میخواد زیاد بنویسم اما اون حسه که خانوم ی میگفت انگار مرده! اونم چیز بود ...چی بود... آها پرورش مطلب خلاصه که دلم میخواد ثبت روز کنم و در عین حال خودم باشم و نوشتن را دوست بدارم دیگه بگم که ..الان یه چیزی داشت وول میزدا چی بود؟ ***
|
|
Archives
, June 2005 , July 2005 , August 2005 , September 2005 , October 2005 , November 2005 , February 2009 , May 2009 , June 2009 , July 2009 , August 2009 , September 2009 , October 2009 , November 2009 , December 2009 , March 2010 |