To be continued by dot...


Thursday, June 30, 2005

ماه نیمروز، آتش و رس :
آتش را اگر دقت کنی ، در مرکزش یک فضای اثیری است . انگار خالی است. یک کمی بالاتر از هیمه ها یا دور فتیله شمع ... حتاطرفهای شعله پخش کن گاز. یک کمی بالاتر شعله پیدا می شود . همین خلا وسط طرح تو هم هست ، بعد خطهای سیاه زبانه می کشند. آن و قتها که دنبال خود سوزها می گشتم ، رسیدم جایی که یکی افتاده بود . طرح بدنش روی آسفالت مانده بود. اطرافش سفیدی پودر زد آتش بود. برعکس این طرح آنجا وسط آسفالت سیاه و سوخته بودو دورش سفید. اینجا...
-
ماه نیمروز ،جایی دره ای... :
اگه یکی این چاهو کنده باشه که ته نداشته باشه،پس یعنی هنوز هم داره می کنه .



یه شونه بر میدارم و دندونه هاشو دونه دونه می کنم
این پسته مال من هست
مال من نیست
هست
نیست
...
شونه بعدی مال پست بعدی
دیگه نمی دونم چی برام مهمه ، چی نیست
به چی شک کنم، به چی نه!

:(





Monday, June 27, 2005

بدترین کار برای وقتی که حوصله نداری اینه که مجبورت کنن راجع به یه چیزی فکر کنی و دلیل جور کنی
و یه سری آدم خشک و سنگی رو راضی و قانع کنی به چیزی که خودتم باورش نداری
خیلی وقته خوبیه برای به دیوار زل زدن و هیچ کاری نکردن، نه؟
-
حالا که فکر میکنم می بینم حوصله نداشتن توصیف خوبی نیست ، حوصله و انرژی چشم شیطون کر خوبه حال و احوالش ، شاید بهتر باشه مستقیم به خودم تو آینه نگاه کنم و بگم نمی خوام! شاید قبول هم کردم!
-
یادم باشه یه لیبل فارسی هم بذارم تو زیپ کناری
اگه نه که می ترکم !
-
راستی این پانداها هم خوب بودا !
-
خوشحالم؟
آره!





Sunday, June 26, 2005

راستی تا دوباره یادم نرفته بگم
میدونی آرلینگتون کجاست؟!
آرلینگتون نام قبرستان شهدای جنگی US of A می باشد نخته سر خت



خیلی کم پیش میاد که رو این موکته خوابم ببره و خشکم بزنه
اما هر دفعه که بیدار میشم یاد این می افتم :
اونایی که سی سال زیر یه پشه بند کنارهم می خوابند
اونایی که سه سال تو یه ویلا کنار هم می خوابند( این یادم نیست کجا بود !)
اونایی که سه ساعت تو یه انبار تنگ کنار هم می خوابند!





Saturday, June 25, 2005

همه به هم
دست در دست هم
اونایی که چسبیدین به دیوار
اونایی که ننگ رای به معین رو تحمل نکردین
اونایی که منتظر فرشته اید
اونایی که خون اشرافیت ایرانی رو با استمپ آبی لکه دار نکردین
اونایی که هنوز نمی دونین به کی رای دادین
بیایید همه با هم به روی خودمون نیاریم
شما به روی خودتون
ما هم که عادتمونه
به روی شما
-
با اون چکش پلاستیکی که به دیاپازون ضربه می زدی تا ابد لا میزد و هی میزد ، تا اندازه های که حتی وقتی وسط آزمایشگاه فیزیک دستامو روی گوشم می ذاشتم قطع نمیشد.
انگار که ضربه به همه سلولهای شنوایی منتقل شده باشه
انگار که دستم ، گوشم ، پرده گوشم و اون سه تا استخونا تا ابد لا ناله کنه
الان هم همینطوره : دیگه بسه خسته شدم
حتی به قیمت سکون همه ذرات هوا : دیگه بسه
-
امروز کارکنان وزارت علوم دم در تجمع کرده بودند و سر کار نمی رفتن!
یکی می گفت با دولت فرمایشی سر کار نمی رم .
اون یکی آقا با کت شلوار طوسی و بی سیم می گفت : اینا به ساختمون نیمه کاره وزارتخونه اعتراض دارن!
وا رفتم از هرج و مرج (منتظر همین بودیم!؟)
دختره بغل دستیم می گفت هیچی نشده سفارت کانادا سر ویزا ادا در میاره!
-
خانوم عزیز
بیشتر از اون چیزی که ازم انتظار داشتین خونسردی خودمو حفظ کردم ، نه ؟
قربان شما
پ.ن. دیگه این یکی دو تا جوش رو بذارین به حساب خونواده ای که این همه سال توش بزرگ شدم!





Friday, June 24, 2005

خانوم عزیز
باید اقرار کنم که با وجود همه تلاشهاتون هفته بسیار بدی رو گذروندم ...
اگه بخوام صادق باشم باید بگم هفته ای که گذشت بدون آخر هفتش خیلی هم بد نبود، برای اینکه پر بودم از اون حسی که همیشه وقتی راجع بهش حرف میزنم ، شما برگهای درخت پشت سر منو نگاه می کنین و انگار هر دفعه می شمردیشون برای اینکه یه کاری داشته باشید جز گوش کردن به حرفهای من(کمک کم داره زمستون میشه،براتون متاسفم) ...
به هر حال این هفته یک کلمه از این حسمو به شما نگفتم،حتی تو چشمام هم نریختم که برای سوزوندنش به لامپ خیره بشم.
این هفته همشو ریختم تو یه جمله که آخر هفته به موقع ، وقتی آروم بهتون خیره شدم ازتون خواهشش کنم .باور میکنین من یه هفته رو به عشق بازی با یه جمله سپری کرده باشم؟
آخر هفته خیلی بدی بود...
هفته رو خراب کرد...
سادست فهمیدنش ، حوصله منو ندارین، حتی برای یه جمله.





Thursday, June 23, 2005

از دوست به يادگار دردی دارم،
کان درد به صدهزار درمان ندهم.





Wednesday, June 22, 2005

دلم رستوران اونجوری می خواد برای دورو بر مردم پلکیدن وگپ زدن
دلم رستوران اونجوری خواست برای غذاش، رنگش،صندلیش و برای خیره شدن به آتیه و براش داستان ساختن
دلم صندلی لهستانی اونجوری می خواد برای تاب خوردن و ترس شکستن وجیر جیر
دلم خونه اونجوری می خواد برای روشن کردن اون آباژور بی همتاش
دلم سارفون اونجوری می خواد برای صبح ها که از روی صندلی کنار تخت برش می دارم و بند پشتش رو یکی برام می بنده
دلم کار اونجوری می خواد برای جیغ و ویغ مسئولیت در برابر خوش خلقی شکم گرسنه و برای لحظه جا افتادن و لعاب دادن سبزی ها
حتی دلم غذای اونجوری هم می خواد تند تند و پشت هم برای عشق بازی مزه ها و برای باقالی قاتق!
*
دلم بازی اونجوری می خواد به نگاه کردن به خودم و شاید لبخند زدن
*
"ماهی ها عاشق می شوند"





Tuesday, June 21, 2005

نتیجه خواب دیشب :
بعضی چیزا رو پیشونی آدم نوشته شده مثل : محل تولد ، مثل :پدر
هر کی لالایی بلده حتما خوابش نبرده که لالایی یاد گرفته
موقع خواب GPS سر خود میشم و همش زاویه تختو محاسبه میکنم
یاد گرفتم روزا بهت فکر نکنم اما داری شبا تلافیشو در میاری؟
به تو که همه چیو خراب کردی





Monday, June 20, 2005

دیدی گوشی رو برداشتم چه جوری گفتم الو! باورم نمیشد
باورم نمی شد!!!! یعنی یادم رفته بود
آره ! به سامان بگو جز تله پاتی چیزای دیگه هم داریم!
آخه خودت نمیدونی چه قدر لحظه بود! یعنی صدم ثانیه زودتر یا دیرتر هم نبوده عینا لحظه...
من که باور داشتم و دارم
داشتم
و
دارم



فقط یکی به من بگه این آرشیوو چه خاکی باید تو سرش کنم؟



سعی میکنم که بنویسم چون نوشتن را دوست دارم
و مرتب شک میکنم چون چیز زیادی برای گفتن ندارم
راستش دارم خیلی خیلی هم دارم اما ...
آهان مثلا یکی از حرفهایم
یعنی یکی از حرفا اینه که حالم از سه نقطه به هم میخوره(وبلاگ این دختره دوست ن حرصمو در آورده با این سه نقطه ها و کم عقلیش!)
دومیش بازم مثلا اینه که دلم میخواد زیاد بنویسم اما اون حسه که خانوم ی میگفت انگار مرده! اونم چیز بود ...چی بود...
آها پرورش مطلب
خلاصه که دلم میخواد ثبت روز کنم و در عین حال خودم باشم و نوشتن را دوست بدارم
دیگه بگم که ..الان یه چیزی داشت وول میزدا چی بود؟