To be continued by dot...


Friday, June 24, 2005

خانوم عزیز
باید اقرار کنم که با وجود همه تلاشهاتون هفته بسیار بدی رو گذروندم ...
اگه بخوام صادق باشم باید بگم هفته ای که گذشت بدون آخر هفتش خیلی هم بد نبود، برای اینکه پر بودم از اون حسی که همیشه وقتی راجع بهش حرف میزنم ، شما برگهای درخت پشت سر منو نگاه می کنین و انگار هر دفعه می شمردیشون برای اینکه یه کاری داشته باشید جز گوش کردن به حرفهای من(کمک کم داره زمستون میشه،براتون متاسفم) ...
به هر حال این هفته یک کلمه از این حسمو به شما نگفتم،حتی تو چشمام هم نریختم که برای سوزوندنش به لامپ خیره بشم.
این هفته همشو ریختم تو یه جمله که آخر هفته به موقع ، وقتی آروم بهتون خیره شدم ازتون خواهشش کنم .باور میکنین من یه هفته رو به عشق بازی با یه جمله سپری کرده باشم؟
آخر هفته خیلی بدی بود...
هفته رو خراب کرد...
سادست فهمیدنش ، حوصله منو ندارین، حتی برای یه جمله.