To be continued by dot...


Saturday, July 30, 2005

ی مثل همیشه





Friday, July 29, 2005

آینه کردن این اتاق هم یه عالمه معایب ( خیلی خوب ویژگی ها !) داره
مثلا اینکه صبح وقتی بیدار میشم برای اینکه در کمد رو پیدا کنم باید یه ربع ساعتی وسط اتاق دور خودم بگردم و فکر کنم.
یا به جای اینکه صبح ها قبل از اینکه چشم هام رو باز کنم، خودکار سوئیچ پشت کامپیوتر رو بزنم و روشنش کنم، بعد ربع ساعت وسط اتاق چرخ خوردن و پیدا کردن انواع و اقسام پوششها دیگه مخم راه افتاده و سوال می پرسه و پاسخ میده!
-برای چی روشنش کنم!!
-بی خیال
اینه که با خیال راحت صبحانه می خورم و آرایش میکنم و راجع به لباسم تصمیم می گیرم و در طول روز الکی لبخند می زنم
اما امان از پشت به در نشستن که بابتش تا می تونستم جیغ و ویغ راه انداختم اما هنوزم چی !! پشت به در می شینم ! انگار که لختم یا حداقل انگار که لباسم پشت نداره!
دیگه اینکه کی بورد این کوفتی یه خط در میون شناخته میشه(فکر کنم در عین ناباوری باید یه دونه بخرم :( ) اما در عوض دو تا اسپیکرهاش راه افتاده :))
دیگه اینکه همه تخت مال خودم شده چون دیگه کنار اون دیوار نیستم که جای تورو برات نگه دارم !
دیگه دیگه..
عکس هام آواره شدن
عین خودم که کتابمو مثل بچه کنکوری ها می برم جلوی تلویزیون ! و همش گردو و فندق می خورم و دنبال بادوم هندی می گردم





Wednesday, July 27, 2005

همه و رق های تشویق آمیز و تحقیر آمیز پشت هم صف کشیدند و منتظرند
همشون تو وقت اضافی بیکارند
یکی بابت مهر های بیشتر پشت و روش به اون یکی پز میده
اون یکی میگه من یه مهر دارم اما خارجکی و پشتش یه زبون درازی حواله میکنه
بعدی خیلی ساکته و قراره اصلا تو چشم طرف نیگا نکنه که معلوم نشه دروغکیه
اون کوچولو رو با هزار تاپیچ به درودوار وصل کردم که گم گور نشه ، فکر نکنم خودش بدونه چه قدر می ارزه
فقط یکی مونده این وسط که ورق نیست ، اینه که یه پاش پشت میزه یه پاش گلاب به روتون...
فقط ورقا گرما زده نمیشن!





Tuesday, July 26, 2005

صبح که چشمانش را باز می کند یعنی روز شروع شده است
یکی از او که روزمره است روزمرگی اش را می کند ، کار روزمره ، حرف روزمره، سینمای روزمره, بحث روزمره ، نگرانی روزمره
آنقدر روزمره که گاهی خوشحال می شود گاهی هم ناراحت فقط همه چیز برای او به اندازه روز طول میکشد ، آنهم فوقش وگرنه که چشم به هم زدن
یکی دیگر از او روزها تلاش میکند که به تو فکرنکند، که تمام ثانیه ها خودش را روبروی تو نبیند که نگاهش می کنی ، که نگاهش نمی کنی ، که نگاهش و نگاهت را در پیچ نخواستن ها و ندیدن ها گم کرده .
برای این یکی روز که میگذرد و چشمها را می بندد تا وقتی که دوباره بازشان کند ، روزی میگذرد که فردا باور واقعی نبود هر آنچه گذشته غیر ممکن است .انگار که یک روز که به قانع کردن و عاشقی کردن و فردای روشن گذرانده باشد ...
***
تنها چیزی که تمام این مدت دلم میخواست بشنوم این بود:
دیگه نیست
به جای اگه هست برای من مهم نیست که هی گفتی و من شنیدم
و فکر کردی دیگه اگه نمی پرسم یعنی مثل خوره نمی خورتم
***
وقتی توی فکرم فقط تو بچرخی انتظار اینکه چیزی بنویسم که راجع به تو نباشه احمقانست
اگه اینجا رو نمی خوندی
اگه اینجا رو نمی خوندی
همه روزم به نوشتن و زمزمه کردن این سپری میشد که اینا رو نمیدونه که اگه بدونه...
و باز می نوشتم و باز می نوشتم ...
***
- خوشحالم
- خفه





Monday, July 25, 2005

مرسی که همیشه بیشتر از خودم حواست به منه
هیچی همین دیگه
مرسی





Friday, July 22, 2005

ببین عزیزم
فقط و فقط من در صورتی از این جور به قول تو پیش گویی دست بر می دارم که زمان بهم نشون بده، اشتباه می کنم ( یعنی در واقع تا حالا باید بهم نشون میداد! ) این چه انتظاریه؟! وقتی همه چیزها یی( دقیقا همه چیزها) که حتی خودم هم باور نداشتم عینا تبدیل به واقعیت شده ، به چیزهایی که الان جلوی رومه با به قول تو خوش بینی نگاه کنم؟ مطمئنم بعدش دو تا گوش روی سرم شروع به سبز شدن میکنن
من اگه برای چیزی احتیاج به راهنمایی داشته باشم حتما میگم
معنی جمله بالا اینه که این آخرین توضیح بود
معنی جمله بالا هم این بود که دیگه ساکت
با لبخند



فقط چهار هفته دیگه
فقط چهار هفته دیگه
فقط چهار هفته دیگه
فقط چهار هفته دیگه
بعدش دیگه ظهرها جلوی باد کولر واسه خودت کش میای و فکر می کنی درسته ده بوده که بیدار شدی انا یه چرت دیگه هم کیف میده
قول میدم
فقط چهار هفته
به شرطی که هی از یک تا جهار و بالعکس نشمری که جریمه داره!





Wednesday, July 20, 2005

گاهی برای اینکه حس کنی چند ساله شهر رو ترک کردی و یه جایی توی جنگل برای خودت زندگی می کنی لازم نیست واقعا این کارو کرده باشی
کافیه چشم های ضعیفی داشته باشی و در مواجهه با بی نهایت آدمهای عرق ریزان هیچ وقت ازش استفاده نکنی ، همه چیز پشت یه مه خنک محو و کم رنگ میشه
یا میتونی لبخند ناخودآگاه روی لبت رو با بی رنگی قاطی کنی و از مالوندن چشم هات بدون سیاه شدن لذت ببری
می تونی فیلترهای همیشگی روی گوشتو عوض کنی . به جای فیلتر کردن صدای بعضی آدم ها صدای همه آدم ها رو فیلتر کنی
میتونی وقتی داری نطق می کنی خودتو اون کنار در حال گوش کردن به رادیوی کلاسیک مجسم کنی که یه نویز گوش خراش داره نطق میکنه که با عوض کردن موج ساکت میشه و ساکت میشی
فقط ای کاش از هوا آتیش نمی بارید
اونوقت صدای بارون کافی بود برای اینکه روی صورتت احساسش کنی





Tuesday, July 19, 2005

همه چیز این خونه به هم میاد آدمهاش ، دوست داشتنشون ، حرف زدنشون ، قهر کردنشون همه چیزش
مثلا تازگی ها در توالتشو که میبندی ، ماهوارش قطع میشه!
***
- خیره می شد
- می نگریست
- خیره می شد
- می نگریست
- خیلی خوب می نگریست





Sunday, July 17, 2005

انگار یه کسی یه جوری داره این ثانیه ها رو کنار هم می چینه که حتی برنگردم نگاهشون کنم! چه برسه به دلتنگی
اما مطمئن باش یه روزی که دیگه هیچ حریمی برام نمونده باشه برمیگردم و همه اینا رو تو صورتت داد میزنم ، هیچ کس حق نداره، داد میزنم که حق نداره برای ثانیه به ثانیه آدمهای دورو برش تنش درست کنه ، که همه چشمشونو با نگرانی بدوزن به لبش و اخم گره خوردش ، برای من که ذره ای آب از آب تکون نمی خوره
فقط باعث میشی بیشتر و بیشتر با تحقیر بهت خیره بشم و تو دلم بهت پوزخند بزنم
-
ببر خشمگین هنوز زخمه میزند با حافظه ای به مراتب قویتر
پر از
لحظه های کشنده
جمله های نابود کننده
و تصاویر ویرانگر



بعد قرنها ناخونهامو لاکی کردم
هر وقت چشمم میافته به پام بی اغراق باید یه دقیقه فکر کنم تا یادم بیافته اینا چی هستن!
پ.ن قول میدم اشاره بی منظور بود.. نه نه قول نمی دم حالا که اینطوری شد منظور داشت ;)





Friday, July 15, 2005

شاید همه اینا به خاطر عکس این هفته این تقویم روی میز باشه
غروب قرمز روی دریای آروم
رویان/ مازندران
-
انگار که یه عالمه گرد سیاه تو هوا پخش شده باشه و همه راه های نفوذ رو هم پیدا کرده باشه
آهای یارو
مطمئنی نوبت من بوده؟ تو لیستت تشابه اسمی رخ نداده؟
خیلی خوب باشه، با روزاش بلدم چی کار کنم
اما خواهش می کنم دست از سر خواب ها بردار
خوب؟
-
چه حکایتیه !
سوزن زندگی تصویری دورو بر من بد جوری گیر کرده رو این آنجلینا خره!
خیلی خوشم میاد
-
تا وقتی منتظر باشی نمیاد، وقتی بیاد هم اینجوری میاد
بکش
حقته





Tuesday, July 12, 2005

خیلی بده که وقتی به چیزی گوش می دی نتونی فقط گوشش بدی
و هی تصویرباشه که از جلوی چشمات بگذره
و هی اشک باشه که حلقه بزنه
و هی پلک باشه که فرود بیاد
و هی تصویر باشه ...
تا ابد؟!

مثل این:

There is a wound that's always bleeding
There is a road I'm always walking
And I know you'll never return to this place





Monday, July 11, 2005

ببر خشمگین باز بیدار شده ، زخمی است از درد به خود میپیچد
بیدار شده و چنگ میاندازد
بیدار شده و خشمگین و درمانده به دیوار می کوبد
زخمی است و مرهمش از او دریغ
بیا دوباره بازی را شروع کنیم
نپرس ..چیزی نپرس ..فقط ادامه بده
یادم هست ....یادت نیست ؟





Sunday, July 10, 2005

"فرسایش در اثر مرور زمان به وسیله عبور مداوم آب یا باد از روی صخره ها و سنگها اتفاق می افتد و گاه اثر تخربی اش شکل سنگ را کاملا عوض می کند "
تعبیر زندگیش میشه : انتظار





Saturday, July 09, 2005

خانوم عزیز

بسیار سعی می کنم که میانه ام را با سکوت برگردانم به همان وضعی که بود ، خیال باف شوم و آنقدر با خودم و موجودات خیالیم حرف بزنم که جز آن به نظرم غیر عادی باشد.
گفتم که سعی می کنم چون کمی از این عادت فاصله گرفته ام و خیال هایم پشت سایه ی شما پنهان شده اند . این چند وقت سعی می کردم شما را دور بزنم و خیال هایم را آرام آرام از پشت شما بدزدم ...
نمی خواستم مزاحمتان بشوم اما مجبور شدم از خودتان خواهش کنم که کمی جا به جا شوید! شما که دیگر مرا لازم ندارید ، دست از خودخواهی بردارید و دوستان پرحرف و شوخ و شاد مرا برگردانید!
آنقدر می شناسمتان که بدانم عمدی در کار هست یا نیست ...
پس دوباره خواهش می کنم من به آنها احتیاج دارم و ...
اعتراف می کنم که به شما دیگر هیچ وقت .

ارادتمند و دوستدار قدیمی شما





Friday, July 08, 2005

نه اینکه خیلی ابرو دارم ! همیشه که می خواستم مرتبشون کنم صد کیلومتر اینور و اونورشو هیچ کاری نداشتم.خانوم آرایشگر هم کلی منو ترسونده بود که یه دونه ابروی تو حکم طلا داره و مبادا بدون اجازه برداشت کنی که حبس ابد داره ! اینه که من فکر می کردم خبریه واین ابرو ها همیشه باعت آه حسرت من بودن و هیچ فایده ای هم نداشتن .
تا اینکه یه روز ....
یه دوستی گفت این ابروهای منو نیگا : شاهکار خودمه ! منم در راستای اینکه هر کاری این بتونه منم می تونم ، فرداش شعاع صد کیلومتری رو کم کردم اما به مدل پدلش کار نداشتم ...
تا همین پس پریروزها که به آرزوی دیرینه خودم برای ابروی نازک پاسخ دادم...
وااااااااااااااااااااااااای که چه حالی داشت
وااااااااااااای چه حالی داره خودمو تو آینه می پام !
فکر نکنین خط انداختم خطکشی ها! نه چاله حفر کردم تو این چپی اندازه کف دست ( امتحان کنین راست دستها میبینین با آینه کوچیک راه دستش هیچ خوب نیست! ) ( سر کار آینه گندش خوب نیست خوب! )
خلاصه که از من به شما نصیحت امتحان کنین : همه عقده های استقلال طلبیتون به یک باره محو میشه و میشین ملکه عالم
دهه! چرا اینجوری نگا می کنی راست می گم!

میخواستم 2 خط بنویسما ! 2 خط شد طومار پس راست می گم .





Tuesday, July 05, 2005

چند تا حکم صادر میکنیم و میریم چون حوصله پردازش مردازش نداریم
اولیش آنکه
اونی که حرف نمیزنه ، یا اون پایین ...قبل اون تارهای کذایی که صدا تولید می کنن هیچی نیست یا یه عالمه چیزه!
فرق اولی با دومی هم معلومه یا بگم؟
اولی راست راست راه میره ، دومی خفه میشه میمیره!

دومیش هم آنکه
اونی که از زیر و بم خبرهای سیاسی ، فرهنگی ، علمی اجتماعی خبر داره و هی تحلیل صادر میکنه
اونیه که هیچ خبر زندگانی شخصی نداره و تو برهوت زندگی می کنه





Friday, July 01, 2005

مهر وزارت علوم همچین یه ذره چیزه
خودم دقیقا نمی دونم چیه ها برای همین می گم چیزه
اولا که از این مهر برجسته هاست یعنی رنگ نداره فقط یه جوری رو صفحه ها ( پیشونی ) حک میشه
بعدشم آدمو یاد وطن و ترک و این چیزای خنده دار می ندازه اونم از نوع نوستالژیکش!
من جدا موندم که چرا ! اونم من!
چرا واقعا ؟!

***

سوژه جدید تاکسی فکرانه می دونی چیه!
بچه :))
به همه جور و همه ترکیبیش هم فکر می کنم و کلی سرگرم میشم
اعتراف می کنم که از همه سرگرم کننده تر بچه خودم و خودت شد
بچه ناز و مرموز :))

پ.ن . نه که بچه دوست تر شده باشما ! نه هنوز