To be continued by dot...


Saturday, July 09, 2005

خانوم عزیز

بسیار سعی می کنم که میانه ام را با سکوت برگردانم به همان وضعی که بود ، خیال باف شوم و آنقدر با خودم و موجودات خیالیم حرف بزنم که جز آن به نظرم غیر عادی باشد.
گفتم که سعی می کنم چون کمی از این عادت فاصله گرفته ام و خیال هایم پشت سایه ی شما پنهان شده اند . این چند وقت سعی می کردم شما را دور بزنم و خیال هایم را آرام آرام از پشت شما بدزدم ...
نمی خواستم مزاحمتان بشوم اما مجبور شدم از خودتان خواهش کنم که کمی جا به جا شوید! شما که دیگر مرا لازم ندارید ، دست از خودخواهی بردارید و دوستان پرحرف و شوخ و شاد مرا برگردانید!
آنقدر می شناسمتان که بدانم عمدی در کار هست یا نیست ...
پس دوباره خواهش می کنم من به آنها احتیاج دارم و ...
اعتراف می کنم که به شما دیگر هیچ وقت .

ارادتمند و دوستدار قدیمی شما