To be continued by dot...


Tuesday, July 26, 2005

صبح که چشمانش را باز می کند یعنی روز شروع شده است
یکی از او که روزمره است روزمرگی اش را می کند ، کار روزمره ، حرف روزمره، سینمای روزمره, بحث روزمره ، نگرانی روزمره
آنقدر روزمره که گاهی خوشحال می شود گاهی هم ناراحت فقط همه چیز برای او به اندازه روز طول میکشد ، آنهم فوقش وگرنه که چشم به هم زدن
یکی دیگر از او روزها تلاش میکند که به تو فکرنکند، که تمام ثانیه ها خودش را روبروی تو نبیند که نگاهش می کنی ، که نگاهش نمی کنی ، که نگاهش و نگاهت را در پیچ نخواستن ها و ندیدن ها گم کرده .
برای این یکی روز که میگذرد و چشمها را می بندد تا وقتی که دوباره بازشان کند ، روزی میگذرد که فردا باور واقعی نبود هر آنچه گذشته غیر ممکن است .انگار که یک روز که به قانع کردن و عاشقی کردن و فردای روشن گذرانده باشد ...
***
تنها چیزی که تمام این مدت دلم میخواست بشنوم این بود:
دیگه نیست
به جای اگه هست برای من مهم نیست که هی گفتی و من شنیدم
و فکر کردی دیگه اگه نمی پرسم یعنی مثل خوره نمی خورتم
***
وقتی توی فکرم فقط تو بچرخی انتظار اینکه چیزی بنویسم که راجع به تو نباشه احمقانست
اگه اینجا رو نمی خوندی
اگه اینجا رو نمی خوندی
همه روزم به نوشتن و زمزمه کردن این سپری میشد که اینا رو نمیدونه که اگه بدونه...
و باز می نوشتم و باز می نوشتم ...
***
- خوشحالم
- خفه