To be continued by dot...


Tuesday, August 30, 2005

این اسمش فضولی نیست!
چپ چپ هم نیگا کردی کردی





Wednesday, August 17, 2005

آدمیزاد اگه آدم باشه هیچ فیلمی رو نصفه کاره ول نمیکنه بره چند صفحه کتاب بخونه و بخوابه!
می دونین اونوقت چه بلایی سرش میاد؟
هیچی...
نصف شب که خواب و فیلم و کتاب با هم قاطی شدن و آدمیزاده مجبوره کلی گره های فلسفی هیچکاکی حل کنه خسته میشه و کلافه هی از خواب می پره...
آخرش مجبور میشه به خودش اجازه بده که راجع به موضوع(شخص)ممنوعه فکر کنه و خواب ببینه به شرطی که نقش حل المسائل رو بهش ندن..
حالا داستان رودوباره فرض کنید به صورتی که آدمیزاد داستان آدم هم نباشه!نتیجه میشه این سفر- خواب پایین!

توضیح: انگار که ناخودآگاهم سر خودمو شیره مالیده که ببین بی خودی اجازه نمی دادی! (تکرار می کنم خیلی سفر بی نظیری بود)
توضیح اضافه: کرم از خود درخته



بهترین سفر عمرم یه سفرخوابی چند ساعته بود که دیشب دیدم
برای اینکه همه چیز رو خودم انتخاب کردم:همراه ، مقصد، وقایع کمی تا قسمتی دراماتیک ( رومانتیک) و کاملا هیجانی و اکشن
به جز همراه ویژه همه آدم ما هم در نقش های جدید :رسپشن هتل ، آدم بده ، سیاهی لشکر ،نجات غریق ...
خلاصه که از انتخاب های خودم در عالم خواب خیلی لذت بردم انگار که تازه فهمیدم این آدمها واقعا باید چی کاره باشن :))
سفر طولانی و لذیذی بود
همه چیز سر جاش و به اندازه





Tuesday, August 16, 2005


Chinese say once you save parson’s life you are responsible for it forever!
Hitchcock Fan!





Monday, August 15, 2005

یادم رفته بود که اونی که پشت فرمون میشینه دیگه خود خودشه
خود خودش بود رها از قید کلمه های فکر شده
خوشم نیومد وقتی چسبد به صندلی و رانندگی مجبورش کرد فکرهاشو نصفه نیمه رها کنه
که من بفهمم کلمه هاش بزرگن نه خود عجولش

پ .ن قبل از اینکه با کسی حرف بزنی ، رانندگیشو با دقت نگاه کن!





Friday, August 12, 2005


Nothing but underestimation!
and everybody has the right to underestimate!
why dont you want to get the point!??



...
-پس این علم برای چی بود؟
زایر گفت:
-محض خاطر علم های آبادی علم زدیم... حالا چه کسی توی جُفره مرده؟
هیچ کس در آبادی نمرده بود. اما وقتی مردان به همدیگر نگاه کردند و زنان قاه قاه زنان، مردان خود را در آغوش گرفتند، زایر گفت:
-شاید حکمتی در کاره، حالاکه عزا گرمه، سردش نکنیم، بزنین.
و خودش شروع کرد به سینه زدن. یک شبانه روز در آبادی عزای سرپایی بود.

اهل غرق





Friday, August 05, 2005

دوست دارم بیشتر ببینم و نشون بدم تا اینکه بنویسم
پس پیش به سوی عکس
حیف که عکاسی بلد نیستم !




Et je m'en veux du mal que j't'ai fait
J'm'en veux du mal que t'as pour moi
Ton regard qui brille, je le connais
Je m'en veux de t'en vouloir comme ça
Mais c'est plus fort que moi





Wednesday, August 03, 2005

زندگی کردن با یه آدم دیگه زیر یه سقف تو ایران به عنوان ازدواج خیلی کار احمقانه ایه!
حالا اینکه دقیقا کدوم بخشش احمقانست نمی دونم
فرهنگ رایج ایران در مورد این قضیه خاص
مفهوم انتخاب یه نفر
منحصر به یک نفر بودن
اسم گذاشتن روش : ازدواج
سقف
نمی دونم
ولی میدونم که کلش احمقانست، اونم خیلی

---

جالبه که اینجا هی موضوع درفت میکنم که بعدا بنویسم!
وقت که دارم...
اونا هم که کلی حرف بیشتر دارن...
پس چمه؟
الان هم یکی دیگه درفت کردم!





Monday, August 01, 2005

به من چه
حالا گیرم که من خواسته باشم، اما ارادشو که نداشتم!
حالا قول میدم بمونم و قول می دم خوب بمونم
اما فقط همین هیچ کار اضافه ای نمی کنم
هیچ کار
خودت فراهم کن اگه لازمه
***
برای ایجاد، اراده کافیست
حتی اگر در حد گذر از ذهن باشد
اراده و کمی صبر
فقط کمی
مواظب گذرهای ذهنی هم خواهم بود
اما از فردا
همین امشب و سرخوشی
ابلیس وجودم امشب بسیار شاد و سرخوش است
او خواسته بود



سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی