| To be continued by dot... |
|
خیلی وحشتناکه وقتی مجبوری توی یک مدت زمان محدود همه چیزهایی که یه خاطره احتمالی با خودشون حمل می کنن رو هم بزنی، در حالت کلی وقتی این خاطره ها روی اشک ها قدم می زنن ، سرغ فولدر بعدی، یا سی دی بعدی، یا کشو بعدی نمی ری اما وقتی مجبوری شکنجه است ...شکنجه...گرگه اونقدر زجه میزنه که صداش شب و روزتو پر می کنه ...
مثل دوتا بلیط نصفه سینما که روش تمرین امضا کردیم و معلوم نیست از کجا سقوط می کنن و تمام اون روز رو زنده می کنن ...یه دست..یه نگاه...یه حس...یه ترس... یا یه دست نوشته که تو ماشین خوندیش! یه نامه که م برام توضیح داده چرا اینجوری یا چرا اونجوری یه فولدر پر آهنگ ...یکی از یکی پر کلمه تر یه کارت مال یه وقتی که الان به انرژی همراهش قبطه می خورم یه عالمه سی دی و روزی که filmmusicها رو تو شرکت نگاه می کردم و فقط فکر میکردم چه خوبه که هستی یه دفتر که یادم نمیاد اینا رو کی نوشتم ..یادم نمیاد من کی این ریختی بودم ، ولی حتما بودم ( این یکی خیلی خنده داره ، خدارو شکر تا حالا کسی ندیدتش !! ) یه عالمه عکس ... اوووووووه همینا دیگه! همشو بخوام بنویسم که غرق میشم! ***
خوب معلومه که دلم تنگ میشه
دلم تنگ میشه برای رانندگی تو اتوبان چمران، وقتی نمی فهمم چطوری و چه قدر دارم گاز میدم و اشک می ریزم دلم تنگ میشه برای مامانم وقتی میاد اینجا میشینه و بی وقفه حرف میزنه، برای وقتی که میگم باور کن مهم نیست، برای وقتی که نگام میکنه و میره و هیچ وقت یادش نمیره درو از پشت ببنده دلم تنگ میشه برای بابام وقتی که یه جوری نگاه می کنه و حرف نمی زنه دلم تنگ میشه برای این سارای خر دلم تنگ میشه برای فیلم ایرانی خوب تو سینما فلسطین دیدن برای آرامش روزهای کسالت بار غبار آلودم برای تو که هیچ وقت دلتنگت بودن عادت نمیشه برای یه عالمه چیز که جا می ذارم تو این اتاق دلم تنگ میشه برای یه عالمه چیز که نوشتنم نمیاد تنگ میشه ***
|
|
Archives
, June 2005 , July 2005 , August 2005 , September 2005 , October 2005 , November 2005 , February 2009 , May 2009 , June 2009 , July 2009 , August 2009 , September 2009 , October 2009 , November 2009 , December 2009 , March 2010 |