To be continued by dot...


Sunday, October 02, 2005

خوب معلومه که دلم تنگ میشه
دلم تنگ میشه برای رانندگی تو اتوبان چمران، وقتی نمی فهمم چطوری و چه قدر دارم گاز میدم و اشک می ریزم
دلم تنگ میشه برای مامانم وقتی میاد اینجا میشینه و بی وقفه حرف میزنه، برای وقتی که میگم باور کن مهم نیست، برای وقتی که نگام میکنه و میره و هیچ وقت یادش نمیره درو از پشت ببنده
دلم تنگ میشه برای بابام وقتی که یه جوری نگاه می کنه و حرف نمی زنه
دلم تنگ میشه برای این سارای خر
دلم تنگ میشه برای فیلم ایرانی خوب تو سینما فلسطین دیدن
برای آرامش روزهای کسالت بار غبار آلودم
برای تو که هیچ وقت دلتنگت بودن عادت نمیشه
برای یه عالمه چیز که جا می ذارم تو این اتاق
دلم تنگ میشه برای یه عالمه چیز که نوشتنم نمیاد
تنگ میشه