To be continued by dot...


Tuesday, October 04, 2005

خیلی وحشتناکه وقتی مجبوری توی یک مدت زمان محدود همه چیزهایی که یه خاطره احتمالی با خودشون حمل می کنن رو هم بزنی، در حالت کلی وقتی این خاطره ها روی اشک ها قدم می زنن ، سرغ فولدر بعدی، یا سی دی بعدی، یا کشو بعدی نمی ری اما وقتی مجبوری شکنجه است ...شکنجه...گرگه اونقدر زجه میزنه که صداش شب و روزتو پر می کنه ...
مثل دوتا بلیط نصفه سینما که روش تمرین امضا کردیم و معلوم نیست از کجا سقوط می کنن و تمام اون روز رو زنده می کنن ...یه دست..یه نگاه...یه حس...یه ترس...
یا یه دست نوشته که تو ماشین خوندیش!
یه نامه که م برام توضیح داده چرا اینجوری یا چرا اونجوری
یه فولدر پر آهنگ ...یکی از یکی پر کلمه تر
یه کارت مال یه وقتی که الان به انرژی همراهش قبطه می خورم
یه عالمه سی دی و روزی که filmmusicها رو تو شرکت نگاه می کردم و فقط فکر میکردم چه خوبه که هستی
یه دفتر که یادم نمیاد اینا رو کی نوشتم ..یادم نمیاد من کی این ریختی بودم ، ولی حتما بودم ( این یکی خیلی خنده داره ، خدارو شکر تا حالا کسی ندیدتش !! )
یه عالمه عکس ...

اوووووووه همینا دیگه! همشو بخوام بنویسم که غرق میشم!